بایگانی

بایگانیِ ژانویه 2010

دورترين نزديكان

ژانویه 27, 2010 20 دیدگاه

به 12 بهمن نزديك مي شويم و مخالفان و موافقان ، خودآگاه و ناخودآگاه به ياد بازگشت آيت الله خميني به ايران مي افتند اما بيشترين چيزي كه مرا به فكر فرو مي برد همراهان آيت الله خميني است كه در مدت زماني كوتاه به دورترين نزديكان تبديل شدند و از اصحاب يمين فاصله گرفتند و با اصحاب شمال پيوستند. تا با اين حساب باقي ماندنشان در صفحه سياست به باد شمالي بند باشد.شايد كمتر كسي باشد كه اين عكس را نديده باشد عكسي كه به چندين روايت به نمايش در آمده است و هر چند زماني بعضي از شخصيتهاي در عكس حذف شده اند.

در يك زماني صادق قطب زاده مترجم امام خميني در عكس حذف شد و در مدتي بعد ابوالحسن بني صدر از اين عكس حذف گرديد. شخصيت هاي ديگري نيز در اين سفر به همراه آيت الله خميني بودند كه ديگر نامي از آنها برده نمي شود در اين مطلب قصد دارم به سرگذشت برخي همراهان و همسفران امام خميني بپردازم.

ابوالحسن بني صدر

ابوالحسن بني صدر متولد فروردين ماه سال 1312 در باغچه همدان.وي داراي تحصيلات اقتصاد و حقوق بود. بني صدر در خلال مبارزه با رژيم شاهنشاهي دو بار به زندان افتاد و پس از مجروح شدن در قيام خرداد سال 42 به فرانسه عزيمت كرد و در دانشگاه سوربون دكتراي خود را اخذ كرد و در آنجا مشغول به تدريس شد.وي در هنگام ورود امام خميني به پاريس، به استقبال امام رفت و رابطه او با امام نزديك تر شد و در هنگام بازگشت آيت الله خميني يكي از همراهان او بود و به نقل از برخي انقلابيون كرايه پرواز ايرفرانس از طريق چك بلا محل بني صدر تامين شده بود.

بني صدر پس از انقلاب به دليل نداشتن حزب و عقبه سياسي از جايگاه محكمي برخوردار نشد.وي ابتدا به سمت معاونت وزارت اقتصاد و دارايي و سپس به سمت  وزير همين وزارت خانه منصوب شد و پس ماجرا و بحران 444 روزه گروگان گيري و استعفا مهندس بازرگان ، در انتخابات بهمن ماه 58 با كسب 11 ميليون راي و 76 درصد آرا از 9 رقيب خود پيشي گرفت و به رياست جمهوري رسيد.هر چه از رياست جمهوري او مي گذشت قدرت او كمتر مي شد تا جايي كه   نخستین انتخابات مجلس پس از انقلاب در روز ۲۴ اسفند ۵۸ (و دور دوم آن ۱۹ اردیبهشت ۱۳۵۹) در میان اتهاماتی مبنی بر وجود تقلب در آن، برگزار شد. با اعلام نتایج رسمی انتخابات، نامزدهای حزب جمهوری اسلامی، ۱۳۰ کرسی از مجموع ۲۴۱ کرسی را از آن خود نمودند و نامزدهای مورد حمایت بنی‌صدر نیز  تعدادی  اندک از کرسیها را تصاحب کردند.

مجلس شورای اسلامی که اکثریت آنرا اعضای حزب جمهوری اسلامی تشکیل می‌داد، کاندیداهای بنی‌صدر را برای احراز پست نخست‌وزیری نپذیرفت این کشمکش حدود یک ماه ادامه یافت و حتی نخست وزیری مصطفی میرسلیم از اعضای حزب جمهوری نیز مورد موافقت مجلس قرار نگرفت. حزب جمهوری، محمدعلی رجایی را معرفی نمود و بر آن پافشاری می‌کرد.بنی‌صدر سرانجام از روی اکراه و تحت فشارها، رجایی را که مورد تایید او نبود در مرداد ۱۳۵۹ به سمت نخست وزیری دولت خویش انتخاب کرد و مدت کوتاهی پس از عدم قبول بنی صدر در پذیرفتن نامزدهای منتخب رجایی برای کابینه دولت، روابط ایندو به تیرگی و ناسازگاری گرایید.

مدتي بعد و پس از شروع جنگ ايران و عراق بني صدر نامه خطاب به امام خميني وزیران کابینه‌ نخست وزیر را که بی‌کفایت خطاب کرده بود، تهدیدی بزرگ ‌تر از تجاوز عراق به خاک کشور خواند. وی همچنین در این نامه از نادیده گرفتن هشدارهایش درمورد وخیم‌تر شدن اوضاع اقتصادی و پافشاریهایش مبنی بر نیاز به سازماندهی مجدد نیروهای مسلح، گله کرد. این نامه و همچنین مخالفتهای او در گروگان گیری اعضای سفارت آمریکا در تهران، خشم مجلس وقت را بر انگیخت.و در نهايت در تاریخ مجلس شورای اسلامی با اکثریت ۱۷۷ نفر رأی بر عدم کفایت بنی‌صدر داد. حکم مجلس یک روز بعد به امضای آيت الله خمینی که پیش از آن از همراهی بنی‌صدر با مجاهدین خلق برآشفته بود، رسید و دستور بازداشت او توسط خمینی به اتهام خیانت و توطئه علیه نظام صادر شد.

ابراهيم يزدي

دکتر ابراهیم یزدی در مهر ماه 1310 در شهر قزوین به دنیا آمد. جريان نهضت ملي شدن نفت به رهبري دكتر مصدق، دانشگاه تهران به يكي از سنگرهاي استوار مبارزات ملي تبديل گرديد.در شهريور ١٣٣٢ هنگاني كه بعد از كودتاي ننگين ٢٨ مرداد نهضت مقاومت ملي تشكيل شد، دكتر يزدي همكاري خود را با نهضت مقاومت از كميته ي دانشگاه آغاز كرد و علاوه بر عضويت در كميته ي دانشگاه، رابط آن كميته با كميته ي مركزي شد و همزمان به همراه مهندس عزت الله سحابي در كميته انتشارات كه مسوول انتشارات نهضت مقاومت مل ي و روزنامه ي راه مصدق بود و زيرنظر شادروان مهندس بازرگان قرار داشت فعاليت مي كرد . فعاليت و همكاري يزدي در نهضت مقاومت مل ي تا سال ١٣٣٩ ادامه يافت .در طي اين مدت وي در كميته هاي سياسي شهرستان ها و مركزي عضويت داشت و از نزديك با رهبران و فعالان ملي در تهران وشهرستان ها از جمله آيت الله حاج سيد رضا زنجان ي ، آيت الله مير سيد علي قمي صدرالحفاظ ي ، مهن دس معظمي، مهندس بازرگان، دكترسحابي، آيت الله طالقاني، عباس رادنيا ، رحيم عطايي ، آيت الله حاج سيد ضيا ءالدين حاج سيد جواد ي ، آيت الله انگجي، استاد محمد تقيشريعتي، دكتر علي شريعتي ، طاهر احمدزاده ، آسايش و … همكاري داشت .

 او در سال ١٣٤١ با همكاري دكتر علي شريعتي ، دكتر چمران، صادققطب زاده، پرويز امين و برخي فعالان ديگر، شاخه ي نهضت آ زادي ايران در خارج از كشور را بنيان گذاري كرد . از سال ١٣٤٤ او و جمعي از مبارزان ملي و ا سلامي از جمله دكتر چمران اولين پايگاهآموزش جنگ هاي چريكي و سازماندهي مخفي را در مصر تشكيل دادند كه بعدها به جنوب لبنان منتقل گرديد . از سال ١٣٥٠ تا ١٣٥٧ و در آستانه انقلاب، ماهنامه ي پيام مجاهد ارگان نهضت آزادي خارج از كشو ر زير نظر مستقيم دكتر يزدي و يك هيات تحريريه به طور مرتب منتشر مي شد. 

 او در سال ١٣٥١ رسما و كتبا بهسمت نماينده ويژه آيت الله خميني در خارج از كشور به اجازه ي دريافت وجوه شرعي و هزينه كردن بخشي از آن منصوب شد و در همان سال ( ١٣٥٥ ) از طرف جمعيت ايراني دفاع از آزادي و حقوق بش ر معرفي گرديد . در همين سال دادستان ارتش پرونده اي عليه او تشكيل داد و او را به دادگاه نظامي احضار كرد و سپس ساواك دستور بازداشت او ر ا به تمام پاسگاه هاي مرزي ايران صادر نمود . علاوه بر اين، از پليس و نيروهاي امنيتي كشورهاي همسايه درخواست شد كه به محض ورود به اين كشورها او را دستگير كنند و به ايران تحويل دهند. در مهر ماه ١٣٥٧ دكتر يزدي بنا به درخواست آيت الله خميني كه عازم خروج از عراق شده بودند، به عراق رفت و چون اجازه ي ورود آن ها را به كويت ندادند، امام با پذيرفتن پيشنهاد دكتر يزدي به پاريس و نوفل لوشاتو رفتند . در طي اقامت ايشان در فرانسه دكتر يزدي از نزديك ترين مشاوران رهبر فقيد انقلاب بود. در جريان انقلاب از جانب رهبر فقيد انقلاب به عضويت شوراي انقلاب منصوب شد و بعد از تشكيل دولت موقت در ١٥ بهمن ١٣٥٧ معاون نخست وزير در امور انقلاب و سپس وزير امور خارجه گرديد .

یزدی روز دوشنبه هفتم دیماه امسال , فردای عاشورای خونین تهران در ساعت سه صبح در منزل خود بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد.

صادق قطب زاده

صادق قطب زاده  بهمن سال 1315 در تهران به دنيا آمد. از دوران نوجواني زماني كه در مدرسه دارالفنون مشغول تحصيل بود وارد فعاليت‌هاي سياسي شد. در اين زمان، او هفده سال داشت و اندكي از كودتاي 28 مرداد 1332 گذشته بود كه به جبهه ملي پيوست.در سال 1337، قطب‌زاده در سن 22 سالگي براي ادامه تحصيل به آمريكا رفت و از همان آغاز كار با دانشجويان به فعاليت سياسي پرداخت.
وي در شهريور 1339، هم‌زمان با تجديد فعاليت جبهه ملي دوم به همراه هفده نفر از دانشجويان ايراني طرفدار اين تشكل در برابر ساختمان سازمان ملل در نيويورك تظاهراتي عليه شاه ترتيب داد. همچنين او در دي ماه همان سال، در مراسم جشني كه از سوي اردشير زاهدي، سفير وقت ايران در آمريكا و شهناز پهلوي، در هتل «استتلر» واشنگتن برگزار شده بود، سخنراني تندي عليه نظام شاهنشاهي كرد كه موجب زد و خورد شديدي بين هواداران شاه و قطب‌زاده و دوستانش و سرانجام دستگيري آنها شد. قطب‌زاده در اين درگيري، زاهدي را مضروب كرد. اين مسئله براي عوامل رژيم گران تمام شد به همين خاطر با توجه به توصيه‌هايي كه صورت گرفت، حكم اخراج قطب‌زاده با گرفتن پاسپورت او در سال 1341 صادر شد. به دنبال اخراج وي از آمريكا، قطب‌زاده پي در پي به كشورهاي آسيايي و خاورميانه و آفريقا مسافرت مي‌كرد.

قطب‌زاده، مؤسس نهضت آزادي در واشنگتن بود.ساواك همواره به دنيال او بود و حتي يك بار در سال 1353، برادر او را در ايران دستگير كردند و به مدت شش ماه در زندان گروگان نگه داشتند تا او خود را به ساواك معرفي كند اما اين كار بي‌نتيجه بود.در سال 1969 ساواك، شخصي به نام «بوليك خان» را مأمور مي‌كند كه دست به ترور قطب‌زاده بزند كه اين نقشه در فرانسه فاش شد.وي پس از قيام 15 خرداد 1342 و تبعيد امام خميني به تركيه، فعاليت زيادي كرد تا امام را از تركيه به عراق انتقال دهند. در سال 1343به همراه چند تن از دوستانش به خاورميانه عربي رفت و در آنجا مقدمات مبارزه مسلحانه عليه رژيم ايران را فراهم آورد.

زماني كه امام در پاريس به سر مي‌برد. قطب‌زاده تلاش كرد كه نظر ايشان را براي اقامت در ايتاليا جلب كند و حتي در اين زمينه با حزب كمونيست ايتاليا نيز گفت‌وگو‌هايي را داشت اما نتيجه‌اي نگرفت.وي در حين بازگشت امام به ميهن، همسفر پرواز انقلاب شد و مدتي بعد به عضويت شوراي انقلاب درآمد.ر 23 تير ماه 1358 سازمان راديو ـ تلويزيون دولتى (صداوسيما) داراى يك شوراى عالى مركب از محمد موسوى، محمد خاتمى، صادق قطب‌زاده (مديرعامل)، عبدالرحيم گواهى و ابراهيم پيراينده شد.كمي بعد، بهزاد نبوي، علي لاريجاني، حسن روحاني و سيدرضا زواره‌اي نيز به عضويت آن درآمدند و با رأي همين شوراي سرپرستي در سال 1358، صادق قطب‌زاده به عنوان اولين رئيس سازمان صداوسيما آغاز به کار كرد.

هم‌زمان او عهده‌دار وزارت خارجه شد و زماني كه بني‌صدر به عنوان كفيل وزارت خارجه از سمتش كنار رفت، قطب‌زاده جاي او را گرفت.وي در جريان گروگانگيري سفارت آمريكا، مانور زيادي از خود نشان داد.وي در 8/10/58 خود را رسماً كانديدا كرد. صادق قطب‌زاده علت نامزدي خود را چنين برشمرد: رئيس‌جمهور بايد كسي باشد كه شناخت كامل از رهبري داشته باشد و اهداف و طرز تفكر رهبري را بداند و هماهنگ با خصوصيات رهبري باشد.وي در ادامه افزود: من به علت اين‌كه سال‌هاست در اين مسائل آشنايي دارم، احساس مي‌كنم كه مي‌توانم نظريات رهبري را با قاطعيت دنبال كنم به همين خاطر كانديداي رياست‌جمهوري هستم.سرانجام انتخابات اولين دوره انتخابات رياست جمهوري برگزار و پس از شمارش آرا مشخص شد كه صادق قطب‌زاده، در رتبه هفتم كانديداها و با كسب 48547 رأي قرار داد. اين تعداد رأي از عدم تمايل مردم نسبت به او حكايت مي‌كرد.

وي به تدريج از همه مناصب كنار گذاشته شد،از اين به بعد بود كه وي با موضوع كودتا، درگير شد. قطب‌زاده در تاریخ 17/1/1361 به اتهام توطئه نظامی برای براندازی جمهوری اسلامی بازداشت شد و در ادامه آن از آیت‌الله شریعتمداری به عنوان کسی که قرار بود پس از این کودتا آن را تأیید کند نیز سلب صلاحیت مرجعیت شد.در تاريخ 23/5/1361 دادگاه انقلاب اسلامي ارتش براي رسيدگي به اتهامات قطب‌زاده تشكيل جلسه داد.اتهامات او عبارت بودند از: برقراري ارتباط و همكاري با جند نفر نظامي براي حمله به مقر امام خميني، اعزام نمايندگي به خارج از كشور جهت گرفتن پول و اطلاعات، فرستادن سيدمهدي مهدوي به عنوان نماينده به عربستان سعودي براي گرفتن پول و اعزام نمايندگي نزد آيت‌الله شريعتمداري براي جلب همكاري و تأييد وي و تهيه نقشه چگونگي انهدام بيت امام و تهيه طرح و به عهده گرفتن رهبري عمليات تسخير مراكز سپاه، كميته‌ها، راديو و تلويزيون در سال 61 كه از اهداف او بود.

سرانجام پس از 24 روز كه دادگاه انقلاب ارتش براي رسيدگي به پرونده و صدور رأي نهايي براي صادق قطب‌زاده وارد شور شده بود، رأي خود را داير بر اعدام وي به جرم اقدام جهت براندازي حكومت جمهوري اسلامي ايران، ترور شخصيت‌هاي مملكتي و در رأس آنها ترور رهبر انقلاب امام خميني صادر كرد و حكم صادره پس از تأييد دادگاه عالي قضايي به مرحله اجرا درآمد.

آیت الله منتظری در خاطرات خود آورده‌است که بنا به شنیده‌های وی از برخی منابع حکومتی، ماجرای کودتای منتسب شده به قطب زاده ساختگی بوده‌است.

حسن لاهوتی اشکوری

حسن لاهوتی اشکوری متولد سال 1306 .وی از روحانیون هوادار امام  خمینی بود و از سوی وی برای تبلیغات مذهبی به گرمسار اعزام شده و سالهای به فعالیت مذهبی – سیاسی در آن شهر پرداخت.وی در دهه پنجاه توسط اسدالله تجریشی با یکی از اعضای سازمان مرتبط شد و بدلیل رابطه و حمایت مالی و سیاسی از سازمان مجاهدین خلق چند بار بازداشت ، بازجویی ، شکنجه و زندانی شد که آخرین مورد آن از سال ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۷ بطول انجامید.گرچه وی از جمله روحانیونی بود که بیانیه نجس بودن مجاهدین پس از اعلام تغییر ایدئولوژی سازمان را امضا کرده بود. با اوج گرفتن انقلاب وی نیز در کنار برخی دیگر از زندانیان سیاسی آزاد شد و به پاریس رفته و همراه امام  خمینی به ایران باز گشت.

پس از انقلاب بسیاری از روحانیوین بلندپایه، نگران ارتباط وی با سازمان مجاهدین خلق بوده و او را فردی احساساتی می‌نامیدند.پس از انقلاب وی علیرغم آنکه حمایت خود را با سازمان مجاهدین، نهضت آزادی و بنی صدر حفظ کرد، اختلاف روز افزونی با حزب جمهوری اسلامی و رهبران روحانی آن نظیر بهشتی، خامنه‌ای و… یافت. وی از حامیان بنی صدر بود و این حمایت را ادامه داد و در روز رای گیری برای رای عدم اعتماد به بنی صدر در مجلس حاضر نشد. رابطه حسن لاهوتی روز بروز با قاطبه روحانیون و حزب جمهوری اسلامی وخیم تر شد تا جائیکه سخنرانی‌های وی بر هم زده شده و تبلیغات گسترده‌ای علیه وی صورت گرفت.

در آبان ۱۳۶۰ (۷ ماه پس از شورش مسلحانه مجاهدین)، وحید لاهوتی پسر آیت‌الله لاهوتی، به حکم اسدالله لاجوردی دستگیر شد. وی چند بار در تماس با لاجوردی نسبت به نوع برخورد با اعضای سازمان به وی اعتراض کرده و علت آن را پیشگیری از قرار گرفتن سازمان در برابر نظام می‌دانست.چند روز بعد حسن لاهوتی نیز به دستور لاجوردی بازداشت و به زندان اوین منتقل شد. برخي علت دستگیری آیت‌الله لاهوتی را خروج از مجلس به همراه مهدی بازرگان و اعضای نهضت آزادی در جریان رأی مجلس به عدم صلاحیت بنی‌صدر آورده‌اند. چند روز بعد خبر مرگ وی بر اثر سکته اعلام شد، خانوادهٔ لاهوتی در مصاحبه با هفته‌نامهٔ شهروند امروز  اعلام کردند که بنا به گزارش پزشکی قانونی در معده وی اثر سم استریکنیک وجود داشت و وی به مرگ طبیعی نمرده بود.

صادق طباطبایی

صادق طباطبایی، متولد 1322 در قم، فرزند آیت الله محمد باقر سلطانی است. او از دبیرستان دین و دانش شهر قم دیپلم گرفت و پس از اقامتی کوتاه در بیروت نزد دایی‌اش موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان، برای ادامه‌ تحصیل راهی آلمان شد.وی در رشته‌ بیوشیمی، در شاخه‌ آنزیمولوژی و ژنتیک، از دانشگاه آخن دکترا گرفت و در سن سی و دو سالگی استاد دانشگاه آخن شد. صادق طباطبایی فعالیت سیاسی خود را علیه رژیم پهلوی با عضویت در اتحادیه‌ انجمن‌های اسلامی دانشجویان اروپا و چند دوره‌ دبیری آن پی گرفت.وی عضو هیأت تحریریه‌ نشریه‌ «اسلام؛ مکتب مبارز» ارگان اتحادیه‌ انجمن‌های اسلامی دانشجویان اروپا، آمریکا و کانادا نیز بود.

 صادق طباطبایی که برادر فاطمه‌ طباطبایی، همسر احمد خمینی، فرزند آیت الله خمینی است، همراه بنیانگذار جمهوری اسلامی، در دوازدهم بهمن‌ماه سال 1357 به ایران بازگشت.وی نخست معاون سیاسی و اجتماعی وزارت کشور دولت موقت بود که مسئولیت برگزاری همه‌ پرسی نظام جمهوری اسلامی را در دوازدهم بهمن‌ماه 1358 به عهده داشت.در زمان دولت موقت مهدی بازرگان، وی مدتی نیز معاون سیاسی نخست وزیر و سخنگوی دولت موقت بود. پس از استعفای مهدی بازرگان تا ریاست جمهوری محمد علی رجایی، سرپرستی نخست وزیری با حکم آیت الله خمینی به عهده‌ وی بود.در نخستین انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران، وی خود را نامزد کرد، ولی آرای ناچیزی به دست آورد و ابوالحسن بنی صدر به ریاست جمهوری برگزیده شد.

ظاهرا آقای طباطبایی از همان آغاز نیز از افراد مورد اعتماد آیت الله خمینی بوده و بنا به روایت خودش پیش نویسی از قانون اساسی به هنگام بازگشت از فرانسه در هواپیما به وی سپرده شده بوده است.صادق طباطبایی همچنین کسی بود که از جانب ایران پس از آغاز ماجرای گروگانگیری راهی آلمان شد تا با طرف آمریکایی مذاکره کند. وارن کریستوفر، که در دولت جیمی کارتر معاون وزیر امور خارجه آمریکا بود، در گفت و گویی اشاره کرده که در بدو ورود به سالن از دیدن آقای طباطبایی با صورت تراشیده و با «ظاهری غربی» جا خورده است. روز آخر این مذاکرات همزمان بود با اولین حمله عراق به ایران.صادق طباطبایی اگرچه در دوران پیش و پس از انقلاب نقش عمده‌ای در بسیج نیروهای سیاسی مسلمان علیه رژیم پهلوی و سپس استقرار نظام جمهوری اسلامی داشت، نامش با آغاز دوران جنگ ایران و عراق به شکلی تازه بر سر زبان‌ها افتاد. وی که در دوران جنگ بیشتر در آلمان اقامت داشت از طرف جمهوری اسلامی مأمور خرید اسلحه شد.آن گونه که صادق طباطبایی در خاطرات خود آورده است وی برخی قراردادهای مربوط به واردات اسلحه را که شماری از کشورهای غربی به صورت یک طرفه فسخ کرده بودند احیا کرد؛ از جمله شانزده فروند هلی کوپتر از شرکت ایتالیایی «بل» و نیز زیردریایی که قرار بود دولت آلمان به ایران تحویل دهد.به گفته‌ خود وی، دولت جمهوری اسلامی سفارش دویست تفنگ «ام 106″ آمریکایی را به وی داد و او آنها را تهیه کرده و به تهران فرستاد؛ اما دستگاه قضایی جمهوری اسلامی وی را متهم به کم‌فروشی و سوء استفاده کرد و پرونده‌ قضایی او با پادرمیانی احمد خمینی و شخص آیت الله خمینی به نفع صادق طباطبایی بسته شد.

در هشتم ژانویه سال 1983، صادق طباطبایی در آلمان به اتهام حمل یک کیلو و هشتصد گرم تریاک بازداشت شد. اما بعد دادگاه وی را تبرئه کرد هرچند مخالفان جمهوری اسلامی بر اين باورند که آقای طباطبايی با وساطت دیپلماتیک جمهوری اسلامی توانست اين پرونده را به سود خود ببندد.صادق طباطبایی، که پسرخاله‌ همسر محمد خاتمی، رییس پیشین جمهوری اسلامی ایران است، در دوره‌‌ کوتاهی مسئولیت بنياد مستضعفان را به عهده داشت و پس از آن هیچ گونه مسئولیت اداری و سیاسی بر دوش وی نبوده و بیشتر به کار مطالعه و نوشتن پرداخته است.

پس از سيري به سرنوشت يكان يكان همراهان امام به نتيجه اي مشترك ميرسيم و آن هم دور افتادن از قدرت.

دست زنجیربافان در زنجیر باد

ژانویه 24, 2010 8 دیدگاه

به دنبال دستگیری تحریریه مجله فرهنگ و آهنگ و شائبه توقیف مجله

 

دست زنجير بافان در زنجير باد

 

1 – آروین صداقت­کیش، کیوان فرزین و بهرنگ تنکابنی، از نویسندگان عرصه موسیقی و گردانندگان مجله وزین فرهنگ و آهنگ به جرم هیچ و پوچ بازداشت شدند. از سویی شنیده شده که مجله فرهنگ و آهنگ نیز توقیف شده است. با توجه به عملکرد قانونی، مشخص و غیر سیاسی این مجله، توقیف مجله و بازداشت گردانندگان آن و عدم تشخص جرم، غیر قانونی است.

2 – شکی نیست مجله فرهنگ و آهنگ از زمان انتشار آن تا به حال، توانسته موجی از روشنگری در عالم موسیقی و خوراکی فکری برای اهالی فرهنگ ایجاد کند. توقیف و عدم انتشار آن، نشان از ضدیت دیرینه دولت با میراث فرهنگی و هر نوع روشنگری و روشن­بینی در این عرصه است. مشخص است که دورنمای دولت از این انسداد و انحصار چیست؛ با حذف رسانه­های بسیار محدود موسیقی، امکان جریان­سازی اطلاعات حوزه فرهنگ به ویژه موسیقی را سلب کنند. مردم را از فرآیند فعالیت­های موسیقی بی­خبر سازند. پیوند مردم با موسیقی را منقطع سازند. در نهایت در بی­خبری مردم، در یک کودتای روزانه یا شبانه، هر چه نام و نشانی از موسیقی ایرانی دارد، محو سازند. مسئله تنها توقیف و بازداشت مجله و دست­اندرکاران مجله نیست که براندازی میراث فرهنگی و دراندازی یک ارتش فرهنگی است. ضدیت حضرات با موسیقی امروزین نیست، دیرگاهی است در این گنبد دوار نشسته­ و فرهنگ و هنر این سرزمین را سلاخی می­کنند. عاشقان را گردن می­زنند مبادا شعله­ای در آن نهان باشد. آسمان کشتی ارباب هنر می­شکند. نمی­پندارند که در افتدان با اهالی هنر، ملک و دیوان را با هم خواهد سوازاند: دردمندان بلا زهر هلاهل دارند / قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی.

اندکی نمی­پندارند که این میراث مانند شجره طیبه­ای قوام و دوام دارد. بر این منابر نهج­البلاغه را بر مردم تفسیر، تدریس و مداحی می­کنند. کمی غور نمی­کنند و روی دیگر آن را بر خود بخوانند. که گفته است چندین ورق را ببین / ورق را بزن حق را ببین. حضرت علی می­گوید: فإنّهم صنفان إمّا أخ لک فی­الدین و إمّا نظیر لک فی الخلق مردم سرزمین دو دسته­اند یا برادران دینی تو هستند (یا دینی غیر از دین تو و شاید بی­دین) هستند.  وَ لاتَنْقُضْ سُنَّة صالِحَة عَمِلَ بِها صُدُور هذِهِ الاُْمَّةِ، وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الاُلْفه و … (مبادا سنت و میراث استواری را در جامعه­ای که موجب فخر آن جامعه شده، را منسوخ سازید. از سویی دیگر میراث دیگری نیاوری که مردم با آن بیگانه هستند. زیرا معایب میراث خودساخته را بر گردن تو می­گذارند)

اما در مقابل این میراث کهن ایستادگی کردن، مانند غبار اسبان مغول، تنها از غبار اغیار غبار ماند.

گیرم که در باورتان به خاک نشسته­ام
و ساقه­های جوانم از ضربه­های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می­کنید؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده­ای
پرواز را علامت ممنوع میزنید
با جوجه­های نشسته در آشیان چه می­کنید؟
گیرم که می­زنید
گیرم که می­برید
گیرم که می­کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می­کنید؟

3 – اگر پیشترک مختصر شکی، بر بطلان این نوع بازداشت­ها می­رفت، حال با بازداشت این عزیزان دربند، تمام اعتبار تفکر جاری (حداقل) برای اهالی موسیقی، ثابت و البته ساقط شد. زیرا صداقت و سلامت کیش بازداشت­شدگان بر عمده اهالی موسیقی مبرز است. مگر آروین صداقت­کیش چه می­کرد و چه می­نوشت که زنجیره انحصار گریبان وی را گرفته است! آروین صداقت­کیش عمده فعالیتش بر مبنای قلم بود. به تحقیق، هیچ­گاه قلم خود را در راه سیاست هزینه نکرد (اگر در وادی سیاست هم می­پیمود، راهی را جز حقیقت­گرایی نمی­گزید). سبک نگارش موسیقایی آروین حقیقتاً، سبکی نوین بود. در فقدان کاروبار پژوهش در حوزه موسیقی، وجود آروین برای این عرصه بسیار مغتنم بود. گواین­که با پیش­زمینه­های که در عالم اندیشه و فلسفه داشت،  قلمش سبقه تئوریکی یافته بود. از این حیث نویسنده­ای یگانه در عالم موسیقی بوده و هست. به تاریخ موسیقی نه یک­جانبه که محققانه می­نگریست. ضمن تاریخ­نگری، با توجه به آن سبقه تئوریک، رویکرد تحلیلی به داده­های تاریخی خود داشت. به معنای واقعی منتقد بود. ویژگی که کمتر در نویسندگان عرصه موسیقی دیده می­شود. در نگارش خود، اصلاً در پی تحقق منافع شخصی و گروهی نبوده و نیست. همواره برای وی حقیقت ارجحیت داشته است. دقت و انظباط فکری وی در نگارش و نقد، از دیگر ویژگی­های وی بود. هرگاه نگارنده مقاله­ای می­نگاشت، برای کسب نظر به ایشان نیز ارسال می­کردم. ایشان بی­رحمانه و البته سنجش­گرانه نیک و بد ماجرا را نشان می­داد. حتی از نقطه و فاصله­ای در تایپ هم نمی­گذشت! مانند نامش صداقت­پیشه و صداقت­کیش بود. چند وقت پیش مقاله­ای درباره تأثیر مشکاتیان در موسیقی ایرانی نگاشت. آروین نقش مشکاتیان را تأثیرگذار و … قلمداد کرد. شخصی بر وی تاخت که فلانی تو پیش از فوت مرحوم نقدهای جدی بر وی وارد می­کردی! … (در فضایی که اگر انتقادی به مشکاتیان می­رفت. هزار وکیل و وصی پیدا می­شد!) آروین در پاسخ گفت: بنده هنوز بر نقدهای خود پای­بندم. من همان­جا درود بر شرف و تقوای علمی این بزرگمرد فرستادم. خبر دستگیری این آزادمرد نگارنده را شگفت­زده کرد و با بغضی ذاتی گفتم: بریده باد دستی که دستان چونین را بر زنجیر افکند. در نهایت دست زنجیربافان در زنجیر باد.

4 – بر اهالی موسیقی فرض است نسبت به دستگیری همکاران و دوستان خود کمی شجاعت پیشه کنند و نسبت به این انحصار دیرینه، مطالبه حق نمایند. بر ظالم خروش کنند. از سویی خانه موسیقی بجاست که مانند حساسیت گذشته خود مبنی بر هتک حرمت جناب شجریان، نسبت به دستگیری این افراد و توقیف مجله فرهنگ و آهنگ، اعتراض صنفی خود را جاری سازند.

عقاب جور گشوده است بال در همه شهر

کمان گوشه­نشینی و تیر آهی نیست

 

نويسنده :ژورناليست سبز

دسته‌ها:موسيقي, جنبش سبز

اگر چنان مي شد ،ديگر چنين نمي شد!!! حيف شد كه نشد!!!

ژانویه 17, 2010 12 دیدگاه

 موسوي …. خورديم بهت راي داديم!!!

دلم عجيب گرفته، آخه آدم به اين اندازه گمراه، به اين اندازه نادان، خودمو ميگم

بابام بازنشست شد ، من زياد در جريان كاراش نبودم امروز بهم گفت بازنشست شدم و خوشحال بود كه بازنشست شدبعد از مدت طولاني نشستيم با هم حرف زديم و گفت بايد ارديبهشت ماه بازنشست ميشده اما چند ماه از سابقه كارش گم شده و بازنشستگيش افتاده به زمستان و چند ماهي را بيشتر سعادت داشته تا در خدمت مردم عزيز و هميشه در صحنه ايران باشد.

  ولي انگار تلنگر مهيبي به من بود كه اي واي و صد واي بر من كه چرا چون لاك پشت سرم را در لاك خود كرده و چون كبك سرم را در برف و از همه جا بي خبر و از هيچ آگاه.

حيف شد، واقعا دلم به حال خودم و بخت بدم مي سوزد ، اي كاش آن روز آن شتر بر در خانه ما نيز مي نشست و پدر ما در همان زمان خودش بازنشست مي شد نه اينكه 7 ،8 ماه از آن بگذرد و من ناخواسته مرتكب چنين گناهان بزرگي شوم .

اگر چنان ميشد و چنين نمي شد و پدر ما در همان زمان بازنشست مي شد و كارش به همين زمان كشيده نمي شد ، ما نيز جزء خانواده هايي بوديم كه لطف و مرحمت دولت مهرورزي نصيبمان مي شد و حقوق بازنشستگي پدرمان ناگهان افزايش مي يافت و ما قطعاً قدر ناشناسي نمي كرديم و به آفتاب سلامي دوباره مي كرديم و پشت به آفتاب نمي كرديم تا اينگونه در سياهي ها به تباهي كشيده شويم.

اگر چنان مي شد شايد من نيز موفق مي شدم به دانشگاه آزاد روم و نگذارم فائزه هاشمی آنجا چنين جولان دهد و او را با چماق ولايت از گمراهي در مي آوردم.

اگر چنان مي شد من ديگر نه خس بودم نه خاشاك.

اگر چنان مي شد من ديگر اغتشاشگر عامل آمريكا و انگليس خبيس نبودم و معترضي بودم  ولايتي و ارزشي كه به انتصاب آقاي مشايي معترض بودم.

اگر چنان مي شد من نيز شايد الان آدم بودم نه بزغاله و نه گوساله.

اگر چنان مي شد من حالا به دنبال آيت الله بي بي سي راه نمي افتادم و مرجع تقليدم نبود و گوش به فرمان آيت الله يزدي بودم كه تازگي ها فهميدم كه او از بسياري از مراجع تقليد پيشين بسيار والاتر است چرا كه آن ها مرجعيت آيت الله بي بي سي را تاييد كرند و آيت الله يزدي آن حكم را ملغيء اعلام كردند.

اگر چنان مي شد به جاي چماق، سانديس مي خوردم.

اگر چنان مي شد…..

بي خيال اگر چنان مي شد، از قديم گفته اند جلوي ضرر را هر وقت بگيري ، منفعت است.

لپ قرمز كلام اينكه آقاي موسوي ما اصلاً …. خورديم به شما راي داديم.

راستي  »اگر را كاشتند و سبز نشد!»  و ما نيز طبق اين ضرب المثل،  همچنان بر سر تمامي مواضع قبلي خود هستيم  و درپايان:

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد                      پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

در اين رابطه كارتوني ماندگار از مانا نيستاني

دسته‌ها:جنبش سبز, روزمره, طنز

هنوز، نفرت از پادشاه بد کردار!!!

ژانویه 10, 2010 6 دیدگاه

سالروز شهادت اميركبير 20 ديماه به دستور ناصرالدين شاه

 

 

رمیده از عطش سرخ آفتاب کویر، 

غریب و خسته رسیدم به قتلگاه امیر.

زمان، هنوز همان شرمسار بهت زده، 

زمین، هنوز همین سخت جان لال شده، 

جهان هنوز همان دست بسته تقدیر! 

هنوز،  نفرین می بارد از درو دیوار. 

هنوز، نفرت از پادشاه بد کردار. 

هنوز وحشت از جانیان آدمخوار! 

هنوز لعنت بر بانیان آن تزویر.

هنوز دست صنوبر به استغاثه بلند،

هنوز بید پریشیده سر فکنده به زیر،

هنوزهمهمه سروها که ” ای جلاد!

مزن! مکش! چه کنی؟ های ؟!

ای پلید شریر!

چگونه تیغ زنی بر برهنه در حمام؟! 

چگونه تیر گشایی به شیر در زنجیر!؟ 

هنوز، آب، به سرخی زند که در رگ جوی، 

هنوز،

هنوز، 

هنوز، 

به قطره قطره گلگونه، رنگ می گیرد، 

از آنچه گرم چکید از رگ امیر کبیر. 

نه خون، که عشق به آزادگی، شرف، انسان، 

نه خون، که داروی غم های مردم ایران. 

نه خون، که جوهر سیال دانش و تدبیر. 

هنوز زاری آب،

هنوزناله باد،

هنوز گوش کر آسمان، فسونگر پیر. 

هنوز منتظرانیم تا ز گرمابه

برون خرامی، ای آفتاب عالم گیر.

نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است 

تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر!

به اسب و پیل چه نازی؟  که رخ به خون شستند،

درین سراچه ماتم، پیاده، شاه، وزیر!

چون او دوباره بیاید کسی؟

محال ….. محال،

هزاران سال بمانی اگر،

چه دیر….

چه دیر….

 

 چند شب پيش با خود در مورد اميركبير فكر ميكردم كه چرا ميرزا تقي خان فراهاني بايد امير كبير شود و اميركبير باقي بماند تا ابد، كه چرا و چرا!

جاودانگي در تاريخ به نيكي و نه باقي ماندن در مسند قدرت به هر قيمتي. مگر اميركبير چند سال بر مسند صدارت تكيه زد و چرا صدارتش سه سال و سه ماه بيشتر دوام نيافت.

آري اميركبير به به قول رضاقلي خان هدايت که او را نيک مي شناخت: «به رشوه و عشوهً  کسي فريفته نمي شد» و دکتر پلاک اتريشي مي نويسد: «پولهايي که مي خواستند به او بدهند و نمي گرفت؛ خرج کشتنش شد»

ميرزا تقي خان پسر کربلائي محمد قربان، اينگونه امير كبير ماند، مردي كه در ناداني مردمانش گريست.

از جمله اقدامات اميركبير:

  • تأسیس مدرسه دارالفنون: مدرسه دارالفنون در زمان صدارت امیرکبیر، در هفت شعبه تأسیس شد و اولین مدرسه جدید ایران بود. شاهزاده‌های قاجار نخستین دانشجویان دارالفنون بودند. در دارالفنون اصول علمی جدید و دانش‌های مهندسی، پزشکی و فنون به جوانان آموزش داده می‌شد و بسیاری از معلم‌هاي آن از اروپا و به ویژه از کشورهایی چون اتریش، اسپانیا، ایتالیا و فرانسه به کار گرفته شده بودند. پس از برکناری امیرکبیر، با وجود مخالفت‌های میرزا آقاخان نوری، مدرسه کار خود را ادامه داد.
  • انتشار روزنامه وقایع اتفاقیه: اولین شماره روزنامه وقایع اتفاقیه در سال سوم سلطنت ناصرالدین‌شاه قاجار در ۱۸ بهمن ۱۲۲۹ خورشیدی و به کوشش امیرکبیر منتشر شد. به دستور امیرکبیر اشتراک این روزنامه برای هر یک از افرادی که از دستگاه دولتی بیش از ۲۰۰ تومان حقوق می‌گرفتند اجباری بود. در این روزنامه، اخبار داخلی شامل خبرهای مربوط به دربار، عزل و نصب‌ها، اعطای مقام‌ها، نشان‌ها و امتیازات چاپ می‌شد. در برخی شماره‌ها نیز اخبار رویدادهای شهرهای ایران به چاپ می‌رسید. در بخش اخبار خارجی، اخبار مربوط به کشورهای اروپایی به چاپ می‌رسید. همچنین این روزنامه دارای صفحه حوادث نیز بود.
  • رسیدگی به وضع مالیه: امیرکبیر در دوران صدراعظمی خود با رشوه خواری به مبارزه خاست. او دستور داد دریافتی‌های بی‌حساب و قطع مواجب بی‌جهتی که از دستگاه‌های دولتی می‌گرفتند؛ قطع شود. وی حقوق شاه را کاهش داد و ماهانه به دوهزار تومان رسانید و قرار گذاشت که هر ماه به او کارسازی کنند.او همچنین برای ماموران دولتی حقوق ثابت تعیین کرد.
  • اصلاحات اجتماعی: امیرکبیر، دستور داد که رسم قمه‌کشی و لوطی‌بازی از شهرها و راه‌ها برداشته شود. وی حمل اسلحه سرد و گرم را ممنوع کرد. وی قاعده بست‌نشینی را لغو کرد. این کار امیرکبیر، مخالفت بسیاری از روحانیون را برانگیخت.
  • سر و سامان دادن به ارتش: امیرکبیر، مشق و دروس ارتشیان و تسلیحات آن‌ها و برکشیدن صاحب‌منصبان بی‌طرف و نهادن شغل و سمت در مقابل افراد و حذف مشاغل بی‌فایده در نظام سازمانی را پایه‌گذاری کرد. رسم بخشیدن مناصب بی‌شغل را برانداخت و معیار ترفیع صاحب‌منصبان، شایستگی ایشان گشت. مهمات‌سازی در زمان او رشد کرد و توپ‌ریزی و باروت‌سازی تبریز دوباره رونق گرفت. وضع لباس ارتش مرتب و منظم شد. به دستور وی لباس سربازان از پارچه ایرانی بود.
  • اصلاح سیاست خارجی: امیرکبیر، دستگاه وزارت امور خارجه را توسعه داد. تأسیس سفارت‌خانه‌های دائمی در لندن و سن‌پترزبورگ، ایجاد کنسولگری در بمبئی، عثمانی و قفقاز؛ تربیت کادر برای وزارت امور خارجه و تنظیم دفتر اسناد سیاسی از کارهای اوست.
  • اصلاحات مذهبی: امیرکبیر، در پی منع قمه‌زنی و اصلاح امور روضه‌خوانی برآمد. وی نسبت به علمای مذهبی با احترام خاصی برخورد می‌کرد، با این حال میرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران، از جمله روحانیونی بود که به شدت به مخالفت با امیرکبیر برخاست و بسیاری از روحانیون دیگر نیز به همراهی با او برخاستند.
  • حذف القاب و عناوین: امیرکبیر، القاب و عناوین فرمایشی را موجب زیان‌های اجتماعی می‌دانست و در نامیدن دیگران به گفتن واژه «جناب» اکتفا می‌کرد، حتی نسبت به مقام صدارت.
  • فرمان قتل سیدعلی محمد باب: امیرکبیر، دستور داد که باب که در قلعه چهریق آذربایجان زندانی بود؛ در تبریز تیرباران شد.
  • فرمان قتل سالار پسر آصف‌الدوله: سالار والی خراسان که طرفدار تجزیه‌طلبی و جدایی خاک خراسان از ایران بود، در زمان ناصرالدین‌شاه شورش کرد. امیرکبیر، سپاهیانی را به خراسان فرستاد. سرانجام، امیر دستور داد که سالار و همراهانش کشته شوند.

به اميد روزي كه همه صاحب منسبان، اميركبيري باشند در پوستين خود و حاضر باشند براي آبادي مملكت خويش خانه خود را ويران كنند نه اينكه براي آبادي خانه خويش مملكت خود را ويران.

دسته‌ها:تاريخ

ماركوپولوي بهايي،محارب،منافق و جاسوس اعدام بايد گردد

ژانویه 9, 2010 4 دیدگاه

ما خواستار اعدام اين بهايي، صهيونيست، منافق و محارب اغتشاشگر هستيم

حميد بقايي امروز در در گفتگويي با ايلنا ، افشاگريهاي دولت مهرورزي را ادامه داد و در ادامه نام مفسدان اقتصادي ، هويت جاسوسي شخصي را بر ملا كرد كه ما سالها به اشتباه از او به نيكي ياد ميكرديم و ما از درگاه پروردگار بخشنده و مهربان طلب عفو و بخشش داريم و كمي كمك به وزارت اطلاعات كرد و گوشزد كرد اراده و قدرت و تيز هوشي از آن مردان رحيم مشايي است و بس كه اينگونه ثابت قدم به پاي اين مرز و بوم ، موي خود را سپيد كرده اند و ما پيشاپيش در انتخابات آينده از آقاي رحيم مشايي و كابينه اش حمايت ميكنيم و از حالا به او تبريك عرض مينماييم و اميدوارم در آن كابينه نيز از افراد لايقي چون مهندس حميد بقايي استفاده كنند.

رييس سازمان ميراث فرهنگي و جانشين آقاي رحيم مشايي افشا كردند كه :

سفر ماركوپولو سياسي بوده و هدف او اين بوده كه غرب را در برابر شرق مطرح كند و شايد بتوان گفت سفر ماركوپلو جنبه جاسوسي داشته و هدف او جمع‌آوري اطلاعات براي غربي‌ها بوده است زيرا جاده ابريشم براي آنها بسيار مهم بوده

ما مردم هميشه در صحنه ايران زمين خواستار هر چه زودتر رسيدگي به پرونده ماركوپولو هستيم. بايد با جاسوساني كه اينچنين قصد تعرض به خاك ميهن را دارند به شدت هر چه بيشتر مقابله كرد و به قول رييس جمهور مردمي دكتر محمود احمدي نژاد كبير:

اگر بدخواهان به حقوق ملت ايران تجاوز كنند اين ملت با چاقوي زنجان دست و پاي آنها را قطع مي‌كند.

و در ادامه بنده با تحقيق و صحبتي كه با يكي از نمايندگان مجلس داشتم كه ايشان نخواستند نامشان فاش شود گفتند كه طي مكالمه اي كه با  حجة الاسلام رسايي و حجة الاسلام حسينيان داشتند آنها نيز فاش ساختند كه اين فرد ملعون نامش نيز دروغين است و نامش ماركوپولو نيست و صرفا به خاطر علاقه شديد ما ايراني ها به برنج مخصوصا از نوع پولوي آن ، اين نام را براي او انتخاب كرده اند.

و در جايي ديگر خودم در اعترافات ابطحي خواندم كه نام ماركوپولو يكي از اسم هاي آشوب بود به معناي ماري كه خود را در زير پولوي گرم پنهان ميكند و به هنگام سرد شدن پولو به بيرون ميخزد و دست به اغتشاشات مي زند و از جمله دست به كشتن جوانان ايراني بعد از جريانات انتخابات زده است البته به همراه سران فتنه.

و در پي ملاقات آقاي خاتمي با بنياد صهيونيستي سورس  بر ملا شد كه اين ماركوپولوي ملعون، اصالت صهيونيستي دارد و اهل ونيزايتاليا  نيست بلكه توسط نيروهاي مردمي از ونيز نيز اخراج شده است.

و باز هم همان حكايت هميشگي، اسنادش نيز موجود است.

ما ملت هميشه در صحنه ايران از سران سه قوه تقاضا داريم به كمك بقيه قوه ها از جمله شوراي نگهبان  و مجلس تشخيص مصلحت و مجمع مدرسين كه دولت ايتاليا و رژيم صهيونيستي غاصب به همراه بقيه غرامت هاي جنگ جهاني دوم اين زياني را كه به ملت ايران وارد شده است را بپردازند . و تجمع اعتراضي ديگر فردا روبروي صدا و سيما برگزار ميشود در اعتراض به پخش كارتون موهن ماركوپولوي ملعون ، ضمنا مجلس زنانه در محل مذكور برقرار ميباشد.

و در اقدامي ديگر ما مردم خود جوش هميشه در صحنه با حضور در راهپيمايي با صرف سانديس و تم تم  خواستار اعدام اين بهايي، صهيونيست، منافق و محارب اغتشاشگر هستيم و با پختن آش نام پولو را به گل احمدي تغيير داديم

به طور مثال از اين پس به جاي اسلامبولي پولو ميگوييم و مينويسيم: اسلامبولي گل احمدي

يا به جاي واژه غربي واترپولو ميگوييم و مينويسيم : واتر گل احمدي

و از آقاي دكتر حداد عادل تقاضا داريم در ادامه تغيير واژه قرمه سبزي به قرمه ملي  تغييرات مذبور را نيز انجام دهند.

در پايان چند كلامي با برادران فرنگي زبان:

 

 water POLO  is  False

 water GOL E AHMADI  is  True

 

اميدوارم با اين كلام آخر نيز بتوانم يك دعتونامه اي از اروپا بگيرم تا به آنجا روم و آنها را نيز از خواب غفلت بيدار سازم البته من قصد فرنگ ندارم بلكه قصد فرهنگ دارم.

دسته‌ها:روزمره

من بزغاله گوساله برايتان آرزوي كاميابي ميكنم

ژانویه 1, 2010 9 دیدگاه

ديگر نه چشم ما به پيراهن عثمان است نه به پيراهن يوسفمان

 چشمان ما در سوگ يوسف هايمان كور گشته مرحمت فرموده پيراهن عثمان را پايين آوريد كه ديگر سويي براي چشمانمان نمانده.

در اين بحبوحه پيراهن عثمان كه هيچ پيراهن يوسف هم نيز ديگر چاره ساز نيست كه كار جنون ما ز تماشا گذشته است

باز شوق یوسف ام دامن گرفت

پیر ما را بوی پیراهن گرفت

ای دریغا نازک آرای تن اش

بوی خون می آید از پیراهن اش

ای برادرها خبر چون می برید

این سفر آن گرگ یوسف را درید

یوسف من،پس چه شد پیراهن ات

بر چه خاکی ریخت خون روشن ات

بر زمین ِ سرد خون ِ گرم تو

ریخت آن گرگ و نبود اش شرم تو

چه يوسف ها ، چه نداها و چه سهراب ها خونشان اين خاك را رنگين كرد و باز همان قصه هميشگي اتفاق افتاد و باز متصل گشت به منافقان اما هيچ گاه پيگردي براي يافتن آن منافق كوردل ، ترسو و زبان نافهم نشد كه نشد و به جاي آن دست هاي هميشه عقب مانده را پيش گرفتند و پيراهن عثمان را براي ما و پيراهن يوسف را براي خانواده داغدار بردند و جمعي را در شوق ديدار يوسفشان براي هميشه كور كردند و چشم دلشان را روشن كردند تا حقايق بر آنها روشن گردد كه بفهمند خون يوسفشان بر پاي درخت آزادي ريخته شده تا هم وطنانش از بند ديو سياه استبداد آزاد گردند.

نميدانم به اين سناريو نويسان چه بگويم كه هيچگاه خودشان متوجه زشتي و مسخرگي سناريو خود نشده اند ميخواهم به آنها بگويم قند تلخ تر از زهر شما ديگر شيريني ندارد و حناي سرخ رنگ از خون جوانان شما ديگر رنگي ندارد، پس بس است ديگر مارا بس است.

من بزغاله و گوساله نبايد به شما بگويم  كه :

«أولم یسیروا فی الارض فینظروا كیف كان عاقبه الذین من قبلهم…».

آیا اینان سیر در زمین نمی‌كنند تا بنگرند سرنوشت آنان(طغیانگران پیشین) چگونه شد…؟

 

و مکروا و مکرالله والله خیر الماکرین

و آنها حیله و نیرنگ کردند و خداوند نیز حیله و مکر (برعلیه آنان) کرد. همانا خداوند بهترین و بالاترین مکرکنندگان است

 

من گوساله با اينكه بايد سر از زندان ها و زير لاستيك ماشين ها و باتومهاي شما سر بر آورم ،هميشه براي شما آرزوي كاميابي ميكنم تا راه حق را بر گزينيد نه آرزوي مرگ شما.

 

  تقديم به تمامي شهداي سبز مخصوصا شهيد علي حبيبي موسوي خامنه 

 

پاورقي:

پيراهن عثمان 
  چیزی را پیراهن عثمان کردن یعنی موردی را بهانه و دستاویز قرار دادن و  وسیله ی تحریک و تهییج مردم نمودن.
 پیراهن عثمان  داستانی تاریخی دارد و ریشه ی آن به حوادث سال سی و ششم هجری باز می گردد یعنی سال کشته شدن عثمان.
 در کتاب ترجمه ی تاریخ طبری آمده است که عثمان در روز مرگ پیوسته قرآن پیش رو داشت که شورشیان حمله آوردند. چون کسی نبود که شورشیان را براند و آنان نیز راه راه ورود به خانه را نداشتند، آتش آوردندو در و تاقک خانه را که از چوب بود سوزاندند. چون چوب ها بسوخت و تاقک فرو ریخت، راه ورود به خانه باز شد.
 عثمان در نماز بود. به سر و صدا اعتنایی نکرد و غلط نخواند و وانماند و پیش از آنکه بدو رسند، سوره را به سر برد و بار ِ دیگر نزد قرآن نشست.
 شورشیان به خانه اندر آمدند. غافقی که از شورشیان بودبا پاره آهنی که همراه داشت به او زد و قرآن را نیز با پا بزد. قرآن بگشت و خون بر آن روان گردید. «سودان بن حَمران» پیش آمد که  ضربتی دیگر بزند اما «نایله» دختر عثمان پیش آمد و دست خود جلوی شمشیر برد و آن را بگرفت که انگشتان دستش بیافتاد.
 چون «نُعمان بشیر» از مدینه به شام آمد، پیراهن و قرآن خون آلود عثمان و انگشتان نایله راکه در آن واقعه بریده شده بود، با خود به شام آورد.
 از آن پس معاویه پیوسته پیراهن خون آلود را بر منبر می نهاد و قصه ی کشته شدن عثمان را به حالتی
 درد مند باز می گفت . مردمان شام می شنیدند و می گریستند و دلسوزی ها می کردند تا حدی که جماعتی سوگند یاد کردند که تا کشندگان عثمان و یاران آنان را نکشند، نخسبند و سر نشویند.
  (کتاب کوچه ، احمد شاملو)
دسته‌ها:جنبش سبز
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.